حرف های بین من و پسرم
خدایا تو تنهایی ! ما هم تنهاییم
دلم می خواد با نوشتن این موضوع توجه بیشتری داشته باشیم به احساسات خودمون تو این روزهای سخت و شیرین . دست تنها بزرگ کردن یه کوچولوی شیطون واقعا سخته.از امروز ٩ مرداد ٩٠ که باید راس ساعت ٨ و بدون تاخیر سر کار باشم همش تو فکر تو و علیرضا جونم هستم که الان چه کار می کنین و بابا خوشگلمون خسته نشده باشه......هیچکس نیست کمکش کنه..... چه باید کرد؟
خداوندا بیاموز به ما که هر انچه در تقدیر و سرنوشتمان است را قبول کنیم به ما بیاموز در برابر مشکلاتمون صبور باشیم خداوندا
امروز ١٢ مرداد ٨٩ است دیروز هوراد از ساعت ٢:٣٠ ظهر تا ٨:٣٠ بیدار بود و خوابید تا ١٢ شب. بعدش بیدار شد تا ٤ صبح بیدار بود خیلی نق زد تا خوابید.
امروز ٦ شهریور ٩٠ است. بعضی روزها که میام خونه دلم میخواد بخوابی تا منم یه چرتی بزنم ولی تو همش دلت بازی می خواد .یه اتفاق بد توی چند روز گذشته دو بار تکرار شد از تخت افتادی خیلی ناراحت شدیم.دیگه خیلی خیلی مراقبتم. هیچوقت باهات بلند حرف نمی زنم . در مقابلت کاملا صبورم خیلی سخته ولی شدنیه
روند رشدت از ابتدا تا یکسالگی :
|
ماه |
وزن |
قد |
|
0 |
3.175 |
52 |
|
1 |
3.650 |
56 |
|
2 |
4.450 |
58 |
|
3 |
5.850 |
61 |
|
4 |
6 |
63 |
|
5 |
7 |
|
|
6 |
7.950 |
67 |
|
7 |
8.5 |
|
|
8 |
9.200 |
70 |
|
9 |
9.700 |
72 |
|
10 |
10.100 |
|
|
11 |
10.300 |
|
|
12 |
١٠.٨٠٠ |
٧٨ |
امروز ٧ مهر ٩٠است ساعت ٨:١٥ رسیدم سرکار(خوب رسیدم به نسبت همیشه) خیلی ناراحتم صبح پی پی کرده بودی زده بود به شلوار و لباست بردمت تو حمام تعویض نمی یومدی دیگه بیرون می ترسیدم سرما بخوری آخه لخت بودی چراغ رو خاموش کردم اومدی بیرون بلندت کردم حوله گرفتم دورت شروع کردی به اعتراض و محکم تو بغلم خودت رو به عقب فشار م دادی و می خواستی از بغلم بیای پایین .من که صبحها دلم جوش می زنه و باید برم لباسهاتو تنت کردم و تو ناراحت شدی .ببخش کوچولوی نازم.
همیشه به بابا افتخار میکنم هر کاری بخوای انجام میده. درست همون موقع از دستشویی اومد بیرون روفرشی هاشو نمی گذاشتی بپوشه و اون صبر کرد و بهت گفت اجازه می دی کفشامو بپوشم و نپوشید و نپوشید و به زور نپوشید.
فکر نکنی مامان همیشه اینجوری هاست نه عزیز دلم یه وقتایی خیلی بندرت پیش میاد امروز ٩ مهر ٩٠ صبح ٢٠ دقیقه تو حمام نگات می کردم و تو هر کاری خواستی کردی ...
دیروز ١٠ مهر ٩٠ من خیلی تو اداره سرم شلوغ بود ساعت ٢ رسیدم خونه .هوراد همیشه دیگه نهایت تا ساعت ٤ و ٥ بیدار بود بعدش میخوابید اما دیروز لطف کرد تا ساعت ٥/٧ شب نخوابید بابا دیگه رمق نداشت شب هم میخواست بره باشگاه دلش میخواست نیم ساعت استراحت کنه ولی تو وروجک مگه گذاشتی خلاصه شل و شهیدمون کردی . وقتی خوابیدی باورمون نمی شد اما تا صبح ساعت ٦ بیدار نشدی... ای شیطون بلا منظم باش همیشه
(راستی ١٣ ماه و ١٠ روزت است و یه کوچولو ٣٠٠ گرم تپل شدی دیروز کشیدمت( ١١ و ٤٠٠)
بابا روزها برات کتاب حسنی میخونه دستش درد نکنه که پا به پای تو همقدم شده تا زودتر بزرگ بشی .. من هم مجبورم صبحها پیشت نباشم و سرکار بیام .
امروز ٢٠ مهر ٩٠ من به داشتن علیرضا عشق زندگیم باز افتخار کردم مرسی از اینکه آرومم کردی سرکار ناراحتی برام پیش اومده ارزیابی من به خاطر دیر اومدنها خیلی بد شده ولی الان با حرفای تو دارم می خندم
بعد از یه سفر یه هفته ای ٢٩ ابان ٩٠ به تهران برگشتیم یه هفته مشهد بودیم و به هوراد خیلی خوش گذشت همش دورش شلوغ بود وحسابی بازی کرد و از جلب توجه همه لذت می برد موقع خواب مثل همیشه ....می کرد (نمی خوام بگم اذیت اینقدر که دوست دارم) و با اینکه حسابی خسته میشد اما نمی خوابید به همه چی می خواست دست بزنه وقتی نمی ذاشتم ناراحت میشد و قهر می کرد و حواسش هم پرت نمی شد مامانی و دایی و خاله همه تعجب کرده بودند و می پرسیدن چه جوری دست تنها سر می کنی با این پسرکت ماشاا.. حوصلت خیلی زیاده .
خلاصه کنم این روزها آسون نمی گذره ولی با عشقی که بین ما سه نفر هست همه چی قابل تحمل می شه. طوری که وقتی بعد یه هفته برگشتیم خونه خودمون من و بابا گفتیم دلمون برای زندگی سه نفره مون تنگ شده بود.
یا امام رضا ما که لیاقت نداشتیم به پابوست بیاییم به من و علیرضا صبر ایوب بده
٩/٩/٩٠ بردیمت پیش خانم دکتر چاووشی زاده واسه آلرژیت یعنی ایجوری بگم بیمارستان رو بهم ریخته بودی یه لحظه هم بیکار نبودی طوری که ما نفر ٢٠ بودیم اما بدون نوبت رفتیم نذاشتی خانم دکتر تست پوست بگیره.
روز عاشورا خونه مامان بزرگ بابا نذری دعوت بودیم حسابی کیف کردی و شیطونی می کردی. با نوه عمه بابا دوست شده بودی دنبالش می کردی البته هل دادن و اته کردن هم که جز برنامه همیشگیت هست.کاش تو هم مثل کیمیا قشنگ حرف بزنی
هوراد جونی چرا برای شربت خوردن اینقدر اذیتم می کنی به هر روشی متوسل شدم قطره چکان سرنگ بازی حواس پرت کردن اما نشد که نشد خدایا چه کار کنم ؟
دیروز ١٩/٩/٩٠ بردیمت تیراژه لگو پازل دسته دار و کتاب برچسب دار واست خریدم از امروز باهم حسابی بازی می کنم . ایقدر این لوله های جاروبرقی رو برداشتی و سرهم کردی که گفتیم بریم پازل بخریم.
دیروز که رفتم خونه دیدم از صبح نخوابیدی ساعت ٥/٣ رسیدم .فقط یه ربع خوابیده بودی بابا علیرضا خیلی خسته شده بود خلاصه ساعت ٥/٤ خوابیدی تا ٥/٨ شب. آخر شب که ما می خواستیم بخوابیم جوجو شارژ بود حسابی . ساعت ١ شب خوابیدی بالاخره. صبح هم که پی پی کرده بودی دیدم روی روفرشی از شلوارت ریخته پایین. خلاصه اینکه بچه داری کار خیلی سختیه. باید یکی همیشه پیش آدم باشه.
علیرضای من این روزها خیلی خسته میشه اگه صد بار بری طرف بابا و دستاتو باز کنی که بغلم کن هر صدبار بغلت میکنه . هورادم هوای بابا رو داشته باش اینقدر نگو بغلم کن . ما هنوز برای بیرون رفتن با تو گل پسر مشکل داریم راه می ری اما بیشتر می گی بغل کن هر جایی بخوای میری هر مغازه ای سرک می کشی و دیروز توی اسباب بازی فروشی تندیس با گریه بیرون آوردیمت
این روزها ١٢ دیماه ١٣٩٠ است تو گل پسر تو ١٧ ماه هستی حس مادر شدن و مسوولیت خونه داری و کارهایی که باید هر روز انجام بدم حسابی سر گرمم کرده امروز علیرضا رفت چشم پزشکی . بهخاطر درد چشمهاش . دکتر گفته عصبیه .سخت براش از صبح تا ساعت ٣ با توتنهاست . روزی هزار هزار بار بلندش میکنی و این ور اون ور میبریش . منم که سر کار و بعد از ظهرها بیرون رفتن یا نرفتن و شب هم غذای روز بعد و آشپزی . تازگیها صبح زود بیدار میشم درست می کنم.
میگیم ببعی میگه میگی بع بع
شی یعنی شیر
اشین آهنگشو می زنی یعنی بشین
خیلی کارات بامزه شدن . عقب عقب میری تا به دیوار بخوری روی همه وسایل وامیستی . بسته پوشکت رو گذاشته بودی زیرپات دستت رو سمت چراغ دراز کرده ببودی ...دنبال یه سفر تایلندیم که حسابی خستگیهامون دربیاد
دیروز باهم رفتیم نون خریدیم کیف کردم دستت تو دستم همه راهو پا به پام اومدی . حس می کنم نگهداشتن نسبت به اولا خیلی راحتتره . با کامپیوتر اسباب بازی سرگرم میشی خوشحالم.
بازم میخوام از حس مادری بنویسم . حس خیلی عجبیه من از اینکه دارم یه موجود رو بزرگ می کنم و هر روز شاهد بزرگتر شدنش هستم احساس غرور می کنم امروز با خاله تکتم راجع به سخت بودن بچه داری صحبت می کردیم میگفت همش به فکر منه تو این روزهای بچه داریش که چه جوری تک و تنها تو رو بزرگ کردم . خدایا شکرت می کنم بهمون کمک کن همیشه یار و همراه و حامی این هدیه اسمو نیت باشیم. نمی ذاری دندونات رو درست ببینیم ولی تازگیها یکی بعد یکی دیگه داره می زنه بیرون .شکم شل و بعضی اوقات اذیت و نق زدن همچنان ادامه داره . تو دهنت وقتی باز می کنی پر دندونه. نشمردیم چون نمی ذاری . مدام روی مبلها می ری تا مارو سمت خودت بکشونی و بخندی و ما رو بترسونی. ٥ دی ٩٠
١٩ دی ماه ٩٠. دلم بدجوری گرفته . نمی دونم چه جوری باید سر کنیم اذیت های تو خستگی روزانه بابا. امروز یه تصمیم گرفتم و راجع به مهد بردنت جدی تر از همیشه فکر کردم ولی علیرضا حتی حاضر نیست راجع بهش حرف بزنه .
هر روز باهم قایم موشک بازی می کنیم اخر بازی که میشه من مثلا تو چادر گیر می کنم ازت کمک می خوام که بغلم کنی جالبه که اول به بابا نگاه می کنی بعد از اینکه گفت بهش کمک کن دستاتو باز می کنی تا بیای منو بغل کنی.
عقب عقب میری تا بهت بگیم واستا نخوری به دیوار نخوری به میز و.. غش می کنی از خنده.
تو خوراکیها کپل رو خیلی دوست داری و از سوپر سر کوچه نمی ذاری بدون خریدن کپل رد بشیم.
دو شب گذشته زود خوابیدی و ساعت ٤ صبح بیدار شدی و نخوابیدی من تو این دو روز چشمام میسوخت سر کار از خستگی.
از تو یخچال یخ برمی داری بازی می کنی تو دستات میگیری و میندازی رو زمین دوباره بر می داری تا بالاخره اب بشه.
راستی تازگیها باید ظرف و قاشق مخصوصت رو موقع غذا دادن بهت جلوت بذارم و پارچه مخصوصت زیرت باشه حسابی کثیف می کنی و میریزی تا چند قاشق دهنت کنم.
روزها از پی هم می گذرند و امید زندگی من بزرگتر می شود . خدایا حس مادر شدن بسیار زیباست ، بسیار لطیف است، بسیار شیرین است.
هورادم امرزو ٢٧ دیماه ٩٠ است. دلم میخواست هر روز پیش تو و بابا باشم ولی باید سر کار برم واقعا تنهایی با تو بودن سخته مخصوصا اینکه همین طور که قبلا گفتم بابا رو خیلی بلند میکنی نمی ذاری اصلا بشینه خیلی خسته میشه.
راستی هورادم تو از ١٣ ماهگیت آلرژی داری من خیلی ناراحتم و خیلی چیزها رو نباید هر دوتامون بخوریم خداکنه زود زود خوب بشی .هر روز باید حواسم باشه که یه چیزهایی رو نخورم با این همه مراعات باز یه روزایی روی سینه ات قرمز میشه و من میرم تو فکر که دیروز تو چی خوردی من چی خوردم ...
وقتی موجود کوچکی با نگاه معصوم و زیبا تو را مادر میخواند و تو را به کمک دعوت میکند سستی پاها مشهود است. من در چنین لحظه ای به فکر فرو میروم ... و معنی مادر برایم ناشناخته است...
من مادرم؟؟؟ مادر این فرشته کوچولو ؟
خیلی خوشحالم همه چیز رو درک میکنی و مهربون و دوست داشتنی هستی تو فرشته کوچولوی منی و من عاشقتم وای وای عاشقتم
راستی عاشق نا نای هستی تا آهنگ های شاد میشنوی میگی بغلم کن برقصیم
یه بار دیگه مبلها را رو به دیوار کردیم آخه قدت بلند شده وبه اونها میرسه میری بالا منتظری بیایم طرفت و غش میکنی از خنده.
امروز ٨ بهمن 90. هفته پیش یه روز درمیون تعطیلی بود مامانی و خاله تکتم اومدن تهران رفتیم شمال . اصلا فکر نمی کردم اینقدر پسر خوبی باشی تو سفر . تو ماشین سرگرمت میکردیم و خوب هم می خوابیدی . شب آخر میخواستیم تو رشت بریم هتل شناسنامه نداشتیم و رفتیم زیبا کنار . خیلی سخت پیدا کردیم اونجا رو بیابان و تاریک و خلاصه اعصابمون خیلی خیلی خرد شد و صبح تا بیدار شدیم راه افتادیم .برای سفرهای بعدی حتما حتما باید برنامه ریزی خیلی خیلی خوب داشته باشیم که علیرضا خسته نشه .
دیروز ٩ بهمن ٩٠ بردیمت پیش دکتر محتشمی برای چکاپ و سوال که لبنیات و تخم مرغ نمی تونی بخوری چکار کنیم . خدا رو شکر همه چیز خوب بود . قد و وزنت . ١٢:٣٠٠ و ٨٣ . و همچنان من و تو در پرهیزیم.
امروز ١٧ بهمن ٩٠ . هوردام اومدم باز بگم و ازت خواهش کنم هوای بابایی رو بیشتر داشته باشی آخه اصلا نمی تونه در برابر خواسته هات "نه" بگه یا حتی بلند باهات صحبت کنه تو هر چیز میخوای و هر کاری که داری میری سراغش حتی یه بار هم بهت "نه" نمی گه پسرم اما با این روش داری به بابا فشار میاری خیلی خیلی زیاد تو خودش میریزه و یه دفعه داد میکشه و عصبانی میشه که البته حق داره پسرم سعی کن بیشتر با خودت بازی کنی . من تقریبا می دونم چه جوری سرگرمت کنم اما حیف خونه نیستم یه وقتایی هم بهت می گم نیست نداره نمی شه و... دیشب تصمیم گرفتیم با یه مشاور کودک صحبت کنیم تا بلکه بابا دلش بیاد یه مقدار در مقابل تو مقاومت نشون بده آخه آگه همین جوری پیش بره واقعا برای سلامتیش ضرر داره تو که دوست نداری بابا مریض بشه نه؟
راستی الان تو ١٨ ماهگی هستی دندونات فکر کنم فقط بزرگهای عقب مونده جدیدا زبونت باز شده ماما و بابا و آو (یعنی آب) رو بیشتر میگی فکر کنم ان شاا.. کم کم حرف بزنی . کاش تو سال ٩١ شرایط عوض بشه تا هم من سر کار فکرم راحت باشه و هم به بابای مهربون مهربونت سخت نگذره.
بیدار خوابی بدخوابی همش چیزی می خوای خوب و بد میشه داد و نمیشه ولی تو میخوای بچه داری خیلی خیلی سخته این درد دل امشب منه ٥/١ ساگی و پفک نمکی ههههه واسه خنده بود
کلماتی که میگی بابا ماما دد آبه این ش یعنی پیشی هاپ الو شیر اشین این س یعنی سر وای قربون زبونت برم اجزای صورتتو میشناسی حلقه های رنگی رو به ترتیب بزرگ به کوچک میچینی رنگ ها رو تشخیص میدی میگم بادکنک قرمز رو بیار میفهمی خیلی بادکنک دوست داری ما هم برات کلی خریدیم و خونت رو پر بادکنک کردیم
امروز ٢ اسفند ٩٠ است من دیروز مرخصی گرفتم تا ببریمت واکسن ١٨ ماهگی بزنی علیرضا از خیلی وقت پیش نگران بود حتی زنگ زده بود بهداشت سوال کنه میشه با سوزن انسولین بزنیم یا نه کسی جواب نداده بود خلاصه صبح حاضر شدیم رفتیم با یه بدبختی چون اونجا طرحه و امروز فرده تا یه جایی با ماشین رفتیم بعد تاکسی گرفتیم نزدیک بهداشت هم همه کوچه ها ورود ممنوع خلاصه کلی پیاده رفیتم بالاخره رسیدیم چکاب قد و وزن رفیتم که با اون چیزی که منشی دکتر محتشمی گرفته بود فرق داشت دور سرت هم دیگه بالاتر از همه منحنی ها شده و خانومه گفت چرا بزرگه من گفتم خوب به باباش رفته گفت برای اطمینان به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنین من که ترسیدم ولی علیرضا گفت اینا هیچی نمی فهمن تو نی نی سایت هم سرچ کردم دیدیم همش نوشته ژنیتیکه و مشکی نیست چون بچه از هیچ نظر مشکلی نداره موقع واکسن رسید علیرضا گفت بیا تو این دفعه دستش رو نگهدار من تا حالا موقع واکسن دست و پات رو نگرفته بودم اصلا دلم نمی اومد این بار اول بود و بار اخر هم بود چون اصلا نمی تونستم ببینم داری گریه می کنی و همش خودت رو تکون میدادی و میخواستی بری ولی باید به زور دستت رو نگه میداشتم خیلی خیلی حس بدی بود و منهم با تو گریه میکردم . علیرضا از خانومه خواست دومی رو به جای پات بازم به دستت بزنه چون دومی خیلی سخت بود و شنیده بودیم پات رو نمی تونی بعدش تکون بدی خوشبختانه قبول کرد . اومدیم خونه چند باری گریه کردی و دستت رو نشون میدادی که بگی درد میکنه استامینون رو مرتب بهت دادیم مختصری تب داری و الان خوابیدی . خدا کنه این واکسن باعث تشدید آلرژیت نشه چون یکی از مواد تشکیل دهندش پروتئین گاویه .توکل به خدا انشا.. چیزی نمی شه.
راستی به چیزی از ٦ ماه اول تولدت بگم که با هم روزا تنها بودیم یادم اومد خوابت خیلی کوتاه کوتاه بود زیاد بیدار میشدی دل درد خیلی داشتی و خیلی گریه می کردی و یه بار منم با تو گریه کردم چون نمی دونستم دیگه چکار کنم ساکت بشی کم کم ٥ ماهت شد خوب شدی روزها با هم سی دی نگاه می کردیم برات شعر میذاشتم خیلی طولانی شیر میخوردی و من عادت داشت نشسته بهت شیر بدم و بارها و بارها نشسته خوابم میبرد و جالبه بدونی شده بود که خواب هم ببینم.
٣ اسفند ٩٠ :یعنی تو غریبی بچه آوردن گه خوردن اضافیه. دمار از روزگارمون درآورده امروز اشکم دیگه دراومد از دست تو اعصابمون حسابی ضعیف شده و مدام دعوا داریم . آخه چرا نباید بچه ما اروم باشه چرا چرا چرا چرا چرا خیلی خیلی خیلی خسته و افسرده ایم.
13 اسفند 90 :هر روز شيرين تر و بامزه تر ميشي ديگه سعي مي كنم قبول كنم تو طبعت آروم نيست و شيطوني .ماهم نبايد خودمون رو اذيت كنيم بلكه دنبال راه حلي باشم كه هر روز بهمون خوش بگذره سعي مي كنم هر روز كه ميام خونه محيط ر و شاد كنم تا خستگي بابا از تنش دربياد و تو هم شاد بشي امروز داشتم يه مطلب در مورد سكسكه نوزادان ميخوندم ياد دل درد و سكسكه تو افتادم كه تمام حواسم به اين بود با شير هوا نخوري كه دل دردت بيشتر بشه ياد اون روزهاي خيلي خيلي سخت افتادم .راستي من و عليرضا به هم قول داديم كه تو يكي يه دونه بموني و هيچ كس و هيچ چيزي (حتي خواسته هوراد) نتونه نظرمون رو عوض كنه تازه بابا در جواب من گفت اصلا مگه من طاقت دارم ببينم دوباره روزهاي واكسن ميخواد تکرار بشه
خیلی وقته تو این قسمت چیزی ننوشتم . امروز ٢٠ فروردین ٩١ است و دیروز بهترین و بهترین روز زندگی من بود دیروز صبح بردیمت مهدکودک پازل و یه ساعت گذاشتیمت و خودمون پایین ایستادیم باورمون نمی شد اصلا گریه نکردی خیلی هم دوست داشتی قرار شد فعلا از روزی یه ساعت شروع کنیم تا بالاخره تا ظهر وایستادی خیلی خیلی خوشحالم امروز هم دو ساعت وایستادی و گریه نکرده بودی . خدایا شکرت از این همه لطف تازه طرح ترافیک به کوچه مهد کودک نمی خوره باورتون میشه ؟. نمازم رو ول نمی کنم من راه خوشبختیم رو کشف کردم نمی دونم چرا بعضی وقتا گمش می کنم خدایا بهم کمک کن همیشه اونطوری که تو دوست داری باشم. امروز بعد از ظهر ٢ ساعت بردمت پارک و کلی بازی کردی دیگه هوا خوب شده و راحت میشه بیرون رفت خیلی هم هوا دیر تاریک میشه . چقدر هم امروز صبور بودم در مقابلت . راستی یه اتفاق دیگه اینکه امروز بحث ماموریت رفتن من مطرح شده نگرانم نمی دونم چکار کنم راستی ما آدما چرا همدیگر رو درک نمی کنیم خدایا به ما فهم ودرک بده مشکلات همدیگر رو بفهمیم و تلاش کنیم اونا رو از پیش پای همدیگه برداریم. تصمیم خیلی جدی گرفتم برای زندگیم امروز باعث شد من به این نتیجه برسم نباید به کسی متکی باشم لازمش اینه که اعتما به نفسم رو بالا ببرم چند تا برنامه برای خودم تعریف کردم که همه رو دنبال می کنم.ان شاا...
16 تیر 91 است. دلم خیلی گرفته بخصوص اینکه روزهای حساس ماه هم هست دیگه بدتر شده . .دیشب رفتیم مرکز خرید اندیشه مانتو بگیرم اصلا نذاشتی هیچی ببینم نه راه میومدی نه تو کالسکه می نشستی نه سرگرم میشدی. امشب هم رفتیم تیراژه اولا موقع رفتن گفتی تو کالسکه بشینم هر چند اصلا نمی خواستیم کالسه بیریم چون پله زیاد بود و می دونستیم نمی شینی همین طور هم شد. فقط زحمت باربریش برامون موند تا رسیدیم ماشین خواستی برات گرفتیم اما بازم زود پیاده شدی حالا هم باید کالسکه رو راه ببریم هم ماشین و هم یه بادکنک گازی که میخوره تو صورت آدم.
ماشین رو پس دادیم تا دست یه بچه دیگه دیدی خواستی دوباره . گریه میکردی چه گریه ای.
دوباره رفتیم ماشین رو پس گرفتیم یه کم نشستی ذرت خریدیم گفتیم خوب دیگه پسر خوبی شد اما انگار امشب شب خوبی نمی شد دوباره اذیت کردی و ماشین خودت رو سوار نمی شدی و مال یکی دیگه رو می خواستی و وقتی با مخالفت ما روبرو شدی منو زدی بعد هم بابا رو ... مرسی آقا هوراد. علیرضا خیلی ناراحت شد و دعوات کرد و برگشتیم خونه.
10 مرداد91 است. خیلی عاشقتم احساس میکنم خیلی بهتر شدی با کارتون سرگرم میشی و من با تو احساس قدرت می کنم.
از اون روز كه اومدي تو بغلم تا امروز 22 ماه ميگذره. روز اول از بچه داري هيچي نمي دونستم الان كه فكر مي كنم خندم ميگره كه نمي دونستم بچه رو بايد بخوابوني فكر مي كردم خودش ميخوابه . اون روز داشتم فيلمهاتو ميديم ديدم تو دو ماهگي دارم برات كتاب ميخونم البته ميگن علم جديد ميگه خيلي هم خوبه ولي من فكر ميكردم تو مي فهمي نمي دونم شايد خيلي هم خوب بود... اوايل خيلي برام سخت بود مهمتر اينكه مي دونستم بعد از 40 روز بايد ببرمت و تنهايي بزرگت كنم هيچ وقت يادم نميره لحظه اي كه ميخواستم بيام تهران بعد 40 روز گريه کردم توبغل خاله تكتم و ميگفتم نمي خوام برم من نمي تونم.بعضي وقتا باورم نميشه من همون مادرم كه الان خيلي ها به توانايي و صبر و حوصله و آگاهي من تو بچه داري غبطه مي خورن
هورادم يادت باشه من و عليرضا براي بزرگ شدنت سختي زيادي كشيديم تا 6 ماهگيت دل درد شديد داشتي هيچ وقت يادم نمي ره اون روزيكه با هم تنها بوديم و منم با تو گريه مي كردم چون نمي تونستم ساكتت كنم .آرغ نمي زدي بعد از شير خودنت يا دير مي زدي سكسكه زياد مي كردي دكتر محتمشي ميگفت نيم ساعت بعد از شير بايد صاف نگهش دارين فكر كن نصف شب شير مي خوردي منم بايد هر دفعه نيم ساعت نگهت مي داشتم زياد بالا مي اوردي 5 ماهت بود برديمت سونوي معده که گفتن رفلاكس داره و خداشکر نزدیک 6 ماه خوب شد نميدوني چه حالي داشتيم عليرضا با يه حالتي به من گفت الي يه نذري هم بكن براش و نذر كرديم روز عاشورا به نينت علي اصغر شير بديم و داديم خدا رو شكر قبل 6 ماه دل دردهات خوب شد .22 ماهگي براي چكاپ دندونان برديم كه از خرابيشون پيشگيري كنيم اما اي دل غافل دو تا از دندونات خراب شده بودن و واقعا خيلي عجيب بود تو اين سن خراب بشه دكتر گفت صبر كنين دو سالش بشه اگه تو اين فاصله درد گرفت بايد براي ترميم يا كشيدن بيهوش بشه نمي دونم حال اون روزمون رو چطور توصيف كنم شكر خدا الان كه 27 ماهت هر روز به زحمت به زحمت چند بار مسواك ميزنيم و هنوز درد نگرفته ان شاا.. كه نمي گيره موقع معاينه هم خيلي گريه كردي كه اصلا دل من و بابا كنده شده بود وحال بدي داشتيم. ديگه نبايد تو خواب شير بخوري و اين خودش خيلي معضل بود بيدار ميشدي آب ميدادم نمي خوردي نميشد دهنت رو باز كنم تو خواب و دندي ها تو تميز كنم . شبهايي كه دير ميخوابيدي خوب بود تا صبح بيدار نمي شدي و من خدا رو شكر مي كردم .
عليرضا يه مدت ناراحتي گوارشي گرفته بود چون ظهر ها با توتنها بود سر نهار بلندش ميكردي و غذاش رو با استرس ميخورد
23 خرداد 91 براي اولين بار با هم رفتيم خريد لباس . البته قبلا هم خريد رفته بوديم براي نون گوشت و ميوه . ولي اين دفعه با دلهره از اينكه واي ميستي يا نه بردمت پاژن و مغازه هاي اطرافش با هم ميرفيتم تو اتاق پرو من لباش ميپوشيدم و توهم خيلي خوب بودي. مرسي عزيزم
24 ابان 91 روز چهارشنبه وقتي از سركار خونه رسيدم ديدم عليرضا خيلي داغون و عصباني بود ساعت 12 برده بوديت بيرون خيلي اذيت كرده بودي و اصلا راه نرفته بودي مجبور شده بود سر بالايي جردن رو بغلت كنه تا برسين به نونوايي چون ظاهرا دست كسي نون ديده بودي و خواسته بودخلاصه خيلي خيلي خسته بود .... گفتم يا امام حسين به اين محرمي كه در پيشه نذرت مي كنم از فردا ميبرمش مهد بمونه و بهونه نگيره .(یه مدتیه یه مهد رو تو شهریور ماه که باهم پارک بودیم مامان کیان بهموم معرفی کرد چند روز در هفته زودتر از سرکار میام میبرمت که عادت کنی) . نذر كردم بمونی و حاجت گرفتم صبح پنج شنبه ساعت 8/5 با هم رفتيم مهد . وقتي رسيديم بهت گفتم بمون من برم برات باتا بخرم بيام يا امام حسن قربونت برم كه در كمال ناباوري گفتي "آره". رفتي تو تموم راه رو تا خونه پياده اومدم و هر لحظه منتظر بودم زنگ بزنن بگن بياين ببرينش اما وقتي چيزي رو خدا بخواد و دل ادم صاف باشه هموني ميخواي كه ميشه رسيدم خونه ناهار درست كردم زنگ زدم گفتن حالت خيلي خوبه . خلاصه ساعت 11 اومدم دنبالت . شنبه و يكشنبه هم صبح گذاشتمت و رفتم سركار . عليرضا مياد دنبالت عزيزم فدات بشم . خدايا شكرت
دیماه 91 است فکر نکن اذیت هات تموم شده نه بابا ور رفتن و دست زدن به هر چیز توخونه گیر دادن و رو خواسته هات پافشاری کردن شب زود خوابیدن و صبح 5 و 6 بیدار شدن سوار نشدن موقع بیرون رفتن تو ماشین و اووووووووووو ولی با وجود همش روزی هزار هزار بار بوست می کنم یعنی لحظه به لحظه.
اسفند 91 است هر روز با هم ميريم مهد شير كاكائو و كيك ميخري و خودت به راننده تاكسي پول ميدي تا ميرسيم و ميگم پياده ميشيم تو هم ميگي و پول ميدي ميگي بفرمايين ظهر ساعت 1 تا 2 عليرضا مياد دنبالت و معمولا تا 5 ميخوابي ميام سر كار دلم برات خيلي تنگ ميشه صبحها ميگي مامان بيا مته ميگم بايد برم خانم كاظمي دعوا ميكنه ميگي يه كوچولو بيا ميام و سرت كه گرم شد ميرم سر كار خيلي مي فهمي و اصلا نميشه گولت زد هر روز هزار هزار تا مي بوسمت و فشارت ميدم و باهات بازي ميكنم مي دويم تو خونه ماشين بازي بازي مشاغل كه همه رو بلدي بگي نجار چه كار مي كنه كشاورز و ... 10 تا رنگ رو به انگليسي بلدي همين طور از 1 تا 10به انگليسي . هنوز تو كرير با شيشه شير و من بايد پهلوت باشم تا بخوابي. راستي دوتا دندون پوسيده داري كه بايد بكشيم نذر كرديم خدايا درد نگيره تا بزرگ بشي و از دكتر نترسي ما طاقت ديدن گريه ها تو نداريم اي خداي بزرگ كمك كن .
در تستی که تو مهد گرفتن 2.5 سالگی خیلی جوابش خوبه فقط گفته شده تا حدی مضطرب هستی تازیها ناخن می خوری نمی دونم به خاطر نیکا بوده یا صبحها که میذارمت مهد فرار می کنم این دلواپسی ایجاد شده
ارديبهشت 92 سلام سلام خيلي حرفا بايد بنويسم حتما از سلام سلامم فهميدي كه كلا روحيه ام عوض شده و خوبم خداروشكر ضمن اينكه اتاقم رو چند ماهي ميشه عوض كردم كلا هورادم بزرگتر و فهميده تر شده با خودش بازي مي كنه دوباره به كامپيوتر علاقمند شده و خاله ستاره مي بينه ميره تو حمام نمي ذاره كسي باهاش بره در رو مي بنده جيش مي كنه آب مي ريزه ديشب تو حمام خودش تنهايي يه 20 دقيقه اي بازي مي كرد و كف درست كرده بود اين كه زبون و حرف رو مي فهمه باعث شده خيلي سر حال باشه هنوز گاهي وقتا ميگه توهم بیا مهد ولي با گفتن اينكه باید برم ديرم ميشه زود بيام راضي ميشه اسباب بازيهاشو با خودش ميبره تو مهد بازي كنه ماشين مداد رنگي و... اون شب موقع شام ميگه عليرضا (ديگه درست و كامل تلفظ مي كنه ) صحبت نكن غذا تو بخور (حرف خودش رو به خودش ميزنه) عاشق بستني و ژله است سه روز ديگه بايد براي دندوناش ببرم كلينيك خدايا بهمون رحم كن و كمكمون كن.ميگه بيا دنبال هم بكنيم به من ميگه گلابي (نمی دونم تو مهد مثل اينكه ميگن) بعد فرار ميكنه برم دنبالش و غش غش ميخنده تراس رو فرش پهن كردم بعد از ظهرها رو تراس ميشينه و ناهار ميخوره همه ماشينا و اسباب بازياشو برده رو تراس گذاشته ميگه مامان دوستت دارم ضمناديگه الي نمي گه ميگه مامان چه بد! عليرضا دوستت دارم
25 اردیبهشت 92 وای این حرکت با احساس رو هیچوقت یادم نمی ره سر یه مسئله ای گریه کردم تو که حاضر بودی و می خواستی با علیرضا بری بیرون سرمو گرفتی تو بغلت و گفتی من پیشت هستم زود لباست رو درآوری علیرضا گفت نمی یای گفتی نه من هستم دستمو گرفتی گفتی بریم تو اتاق بخوابیم بالش گذاشتی رو پات و گفتی بخواب بعد گفتی بذار برم شلوارت رو بیارم ای خدا هر کاری برات می کنم جونم رو برات می دم می دونم فردا همونی میشی که من میخوام نمی ذاری آب تو دلم تکون بخوره
راستی هنوز بعضی وقتا 6 صبح بیدار میشی و میگی بریم با نی نی ها بازی کنیم (بازی که خاله تکتم خریده که عکس نی نی ها رو درست میکنی با هاش )اگه دوست نداشتم بریم بخوابیم مامان آقا گرگه رفته
خدایا شکرت که 29 اردیبهشت یعنی روز کشیدن دو تا دندون و ترمیم دو تا دیگه تموم شد خیلی روز پر استرسی بود بعد کلی تحقیق پیش دکتر فرشته دهقان که روش درمانیش خواب عمیقه بجای بیهوشی وقت گرفته بودیم اون روز میخواست مواد بیهوشی رو مستقیم تو رگ بزنه که کلی علیرضا باهاش صحبت کرد گفت شما گفته بودین اول یه واکسن میزنین بخوابه بعد رگ میگیرین میگفت آخه رگش خوبه اینجوری مواد کمتری وارد بدنش میشه اما قبول نکردیم ما اصلا دل نداریم دکتره تعجب کرده بوده میگفت معمولا بین مادر پدرا یه نفر اینوری مثل شماهاست شما هر دوتاتون خیلی حساسید موقع آمپول روی تخت دراز کردیمت یه کم ترسیده بودی گریه میکردی من بغلت کرده بودم و وقتی آمپول رو زد دیگه طاقت نیاوردم زدم زیر گریه . بعد از چند دقیقه به حالت عجیبی خوابت برد و رگت رو گرفت و خلاصه کار رو شروع کرد 20 دقیقه طول کشید و ما که بیرون نشسته بودیم منشیش اومد صدامون کرد گفت چون خیلی نگرانید بیاین ببینین هیچی نمی فهمه و کاملا خوابه .بعد از چند ساعتی بیدار شدی و تا شب و روز بعدش حالت گیجی رو داشتی و استامینوفن میدادیم که درد نداشته باشه. خدا رو شکر تموم شد.
کمتر از 3 ماه مونده 3 ساله بشی من که مرتب برات مسواک میزنم یه ترفند برای مسواک زدنت از تو کتاب یاد گرفتم فعلا که مفید بوده ساعت موبایل رو کوک میکنم تا صداش در اومد مسواک رو شروع میکنیم و تا ادامه داشت که یواشکی من قطعش میکنیم مسواک ادامه داره.
پنج شنبه ها صبح میزاریمت مهد و من وعلیرضا می ریم جاهایی که با تو نمیشه رفت مثل کافی شاپ
از موقعی که متولد شدی واقعا هر سال برکت زندگیمون بیشتر شد و تو کار موفق تر شدیم.میخوام بدم وبلاگت رو رو سی دی بزنن بزودی این کار رو میکنم . 9 خرداد 92 پایان این وبلاگ


حرف های بین من و پسرم
