هورادهوراد، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

هدیه آسمونی الی و علیرضا

هوراد در کیدز کلاب - 19 ماهگی

بالاخره قسمت شد ببرمت کیدز کلاب بازی کنی . خیلی خیلی بهت خوش گذشت  فقط آخر ساله و همه درگیر کارهای عیدشون هستن  تعداد بچه ها کم بود و همه از تو بزرگتر بودند ولی خیلی خوب باهاشون بازی کردی و توجشن تولد هستی کوچولو که ٤ سالش تموم میشد شرکت کردی از اول تا آخر وسط میرقصیدی کل دو ساعتی که اونجا بودیم میدویدی از این طرف به اون طرف و تک تک اساب بازیها رو را تست میکردی جالب بود فقط به  آشپزخونه اسباب بازی که برای دختر کوچولو ها بود و  گاز  و ظرف شویی و... داشت کاری نداشتی.   ...
11 خرداد 1392

نوروز 1391 مبارک باد

   گل پسرم امسال دومين عيده كه سر سفره هفت سين تو جمع ما هستي ان شاا.. هميشه سالم و شاد باشي . دو روز قبل از سال جديد ماماني و بابايي و خاله ها و دايي پيشمون بودن خريد رفيتم دور هم بوديم  و روز دوم نهار رو تو رستوران راد  خورديم بابا عليرضا همش دنبال تو پسر شيطون بود همش يا روي ميزها بودي يا در حال دويدن  غذاش رو گرفيتم  آورديم خونه . منم نفهميدم نشسته ايستاده يه چيزايي خوردم و ماماني اينا رفتن سمت همدان و مسافرتهاي عيدشون . ما هم اومديم خونه . چند روز مونده به سال جديد سرما خورده بودي اصلا غذا نمي خوردي كلي حرص خوردم آب دهنت هم همين طور ميریخت  و نمي ذاشتی لباستو عوض كنم . ضعيف شدي ان شاا.. زودتر خوب بشي....
11 خرداد 1392

از مهد رفتن و نرفتنت بگم :

مطلب این سمت رو چون قبلا نوشته بودم و نتونستم به خاطر مشکلات اینترنت بذارم الان می نویسم . روزهای اول ما خیلی خوشحال بودیم که دوست داشتی و وایستادی اما بعد از چند روز اصلا از بغل من پایین نیومدی وحتی یه لحظه تو کلاس نرفتی هر روز میبردیمت پایین تو حیاط کنار خودمون یه کم بازی می کردی ولی همش حواست به من و علیرضا بود که تنهات نذاریم. گفتیم شاید عادت کنی ولی روزهای بعد هم همین طور بود  و دیگه نبردیمت . حتی یه روز یه ساعت تموم بعد از اینکه دادمت بغل مربی و رفتم گریه کرده بودی ما هم گفتیم ایجوری اذیت میشی و تو روحیه ات اثر میذاره. علیرضا خیلی خیلی نسبت به تو با ملاحظه رفتار می کنه از من هم بیشتر . میگه شخصیت بچه ها تا سه سالگی شکل م ...
11 خرداد 1392

چند تا عکس - 20 و 21 ماهگی

قیافشو ببین کلاه علیرضا رو گذاشته جنگلهای نور   تو  آلاچیق نزدیک پارک سر کوچه  ازش این عکس رو گرفتم   همیشه باید آبنبات بخره همیشه دوست داره پای کامپیوتر بشینه و خرابکاری کنه این عروسک هوراد اسمش "نونوشه " که همیشه با خودش سوار ماشینش میکنه داري كم كم برزگ ميش :21 ماهگي روزها به تندي ميگذره و هر روز بزرگ و بزرگتر ميشي البته جسما زياد محسوس نيست اما فهم و دركت كاملا معلومه .يه سري حرفها رو تازه مي فهمي مثلا ميگم اين كار رو بكن تا من براي اون كاري كه دوست داري انجام بدم خيلي خوبه اين قيد و شرط گذاشتن ها براي خوردن و به حرف گوش دادنهات. به عليرضا ميگفتم ميدوني تو ...
11 خرداد 1392

پسرم عاشقتم

خدایا شکرت برای همه چیز و برای نعمت هات برای نفسم برای پسرم برای عشقم من خوشبخت ترین مادر دنیام از راه رفتنش لذت می برم از حرف زدنش از خندیدنش از کنار ما بودنش  از چشمهای معصوم و مظلومش از نگاههای مهربونش خدایا پشت و پناهش باش و به من و علیرضا کمک کن این ثمره عشقمون رو اون طور که خیر و مصلحت توست بزرگ کنیم  امروز چند تا عکس از کیدز کلاب برات میذارم که خیلی بهت خوش گذشت .... 22 ماهگی اینم از آب بازی رو تراس ...
11 خرداد 1392

خاطرات 23 ماهگی - تیر ماه 91

23 ماه از بهار عمرت می گذره  .عشق من  امشب میخوام از کارای بامزه و شیرنت بنویسم : بعد از ظهر های  طولانی تابستون رو با هم می گذرونیم و هر روز با هم بیرون میریم .  عصر که میشه همه لباسای کمدت رو میاری وسط حال میریزی و میگی "دد  پا  برزگ" (بریم پارک بزرگ).  از بین لباسات حتما باید  اونی که خودت انتخاب می کنی رو بپوشی  . بعد  میگی "موتو" یعنی با موتور بریم  . موتور شارژیت رو خیلی دوست داری دسته اون رو میگیری و کشون کشون میبری طرف در که سوار شی و بریم . اما من باید حواست رو پرت کنیم تا راضی بشی و موتور نیاری چون دو سه بار که تو پارک آوردیش بچه ها میومدن طرفت  دوست داشتن سوار شن ...
11 خرداد 1392