هورادهوراد، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

هدیه آسمونی الی و علیرضا

ایستادن هوراد- 10 ماهگی

امروز ٢٣ خرداد ١٣٩٠ است و کم کم داره ١٠ ماه از موقع تولد هوراد جون می گذره . امروز برای اولین بار دستش رو از زمین گرفت و ایستاد تا حالا از جاهای بلند فقط می تونست بگیره و بایسته اما امروز خیلی کار جالبی کرد. کم کم می خواد راه بیفته جوجه کوچولو. الهی قربونت بشم .... ...
11 خرداد 1392

چیزهای مورد علاقه هوراد

و قتی مامان ایستاده از پشت سر پاهای منو می چسبی و بلند می شی یعنی بغلم کن.. زود باش میری جلوی جلوی  تلویزیون می شینی از نزدیک نگاه می کنی ... چشای خوشملت درد می گیره ها هر دو تا چیزی که شکل هم باشه دو تا مکعب رنگی یا دو تا عروسک نرم  صدادار کوچولو  رو تو دو دستت می گیری  بهم می زنی و آواز می خونی عاشق دمپایی روفرشی من و بابا هستی و تازگی ها به زور از پامون در میاری تا یواشکی لیس بزنی کنترل تلویزیون رو خیلی دوست داری. از پیام های بازرگانی خیلی خوشت می یاد عصر که می شه می گه " دد  دد" کلماتی که می گی " اگه  دد   ب ب   ادد" وقتی من از سرکار میام اول خودتو...
11 خرداد 1392

شعرها و لالایی مورد علاقه هوراد

به به چه توپ خوبی      مامان برام خریده(با یه آهنگ لوس لوسی اینجاش رو دوست داره) ببین چه گرد و نرمه      خیلی مدل جدیده دور خودش میگرده       بالا و پایین میره به شکل ماه میمونه        وقتی تو آسمونه   لالا کن بخواب                           بیرون اومد مهتاب بخواب که خواب خوش ببینی         تو خواب ستاره بچینی لالا کن بخواب  ...
11 خرداد 1392

8 ماهگی

بهار از تو اغاز و به تو ختم میشود... نیازی نیست به تماشای لحظه ها بنشینم تا نظاره گر حلول بهار بر زمین باشم چرا که  توسر اغاز طراوت و نشاط و زیبایی هستی .   هر روز که چشمانت را میگشایی و وبا لبخندت عشق را در دلم جولان میدهی برایم بهار است   هر روز که شاهد قد کشیدن نهال کوچک خانه ام هستم برایم بهار است..........    هر روز که شکوفه کار های جدیدت جوانه میزند برای من بهار است ........   نمیدانی چه شور و اشتیاقی در قلبم چنگ میزند از ان هنگام که در زندگی من حلول کردی   نمیدانی ولی خوشحالم که روزی خواهی دانست و شیرینی این عشق گوارا را درک خواهی کرد   خوشحالم که ...
11 خرداد 1392

و در پایان این وبلاگ علیرضا برای هوراد می نویسد:

هوراد عزیزتر از جانم : دوست داشتم بزرگ شدنت ¸راه رفتنت¸ سخن گفتنت‚  همپای خود دویدنت و بازیهای کودکانه ات  را ببینم حال تمامی این رویاها با تو  پسر کوچکم ‚شیرین ترین تجربه های زندگی ام شد.  آرزو دارم زندگی کردنت و اوج گرفتنت را ببینم تویی که نفسهایت گرمی بخش حیاتم¸ لبخندت همان رویاهایم و دوست داشتنت ¸زیباترین و وصف ناپذیرترین عشقهاست. عشق کوچک من بعد از خدا مرا دوست و یار خود بدان. در کنار تو ایستاده ام تا جایی که جان دارم به یکایک رویاهایت رنگ واقعیت بپوشانم. ...
11 خرداد 1392

حرف های بین من و پسرم

خدایا تو تنهایی ! ما هم تنهاییم دلم می خواد با نوشتن این موضوع توجه بیشتری داشته باشیم به احساسات خودمون تو این روزهای سخت و شیرین . دست تنها  بزرگ کردن یه کوچولوی شیطون واقعا سخته.از امروز ٩ مرداد ٩٠ که باید راس ساعت ٨ و بدون تاخیر سر کار باشم همش تو فکر تو و علیرضا جونم هستم که الان چه کار می کنین و بابا خوشگلمون خسته نشده باشه......هیچکس نیست کمکش کنه..... چه باید کرد؟ خداوندا بیاموز به ما که هر انچه در تقدیر و سرنوشتمان است را قبول کنیم به ما بیاموز در برابر مشکلاتمون صبور باشیم خداوندا امروز ١٢ مرداد ٨٩ است دیروز هوراد از ساعت ٢:٣٠ ظهر تا ٨:٣٠ بیدار بود و خوابید تا ١٢ شب. بعدش بیدار شد تا...
11 خرداد 1392